خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

Myestery Of The Heart

چرا ديگر نمی تابی به اين دريای طو فانی. هوا سرد است و خورشيد نگو در بند و زندانی . نگو دريا نمی بارد که من از گريه لبريزم. و در هر قطره اشکم که مي ريزه تو پنهانی. سفر کردند ماهيها از اين دريای يخ بسته. تو تابستان من بودی شدم ديگر زمستانی. (( ةو در من اتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد)) خودت اين رو به من گفتی ولی هالا گريزانی . من از هر مرغ دريايی نشانی از تو ميخواهم . که می گويند عاشق شد مگر اين را نمی دانی. و در ان لحظه امواجی مرا بر سخره می کوبد . تنم اهسته ميسوزد در اندوه پشيمانی. به ان چشمی که می بوسی حسادت ميکنم اما. دلم ارام ميگيرد که تو خوشحال و خندانی. (۰۰۰۰ برای کسی که رفت و تنهام گذا شت ۰۰۰ )

نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/٢٩ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago