خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

دو بسته قرص از جعبه ی قرص ها برداشت و  چند تا چند تا بلعیدشون  و کسی همدمش نبود اون لحظه   به جز یه لیوان اب و اشکهایی که همین جوری بی اختیار از چشاش سور میخورد و میریخت پایین....

اروم اروم داشت بیهوش میشد با یاد کلبشون به یاد جزیرشون که افتاد صدای هق هقش بلندتر شد .پاهاش یخ زده و چشاش داشت بسته میشد  دیگه نای حرف زدنم نداشت  اهنگشونو زیر لب زمزمه میکرد : غریبه اشنا دوست دارم بیا ................................

چشاشو بست یاد یه متنی که تو نت خونده بود افتاد :چه سخته اون کسی که میگفت واسه چشمات میمیره بره و دیگه سراغی از تو و چشمات نگیره

کلمه ها داشت تو ذهنش تداعی میشد بره و دیگه سراغی از تو و چشات نگیره ..

نمیخواست .. نمیخواست روزی برسه که عشقش از اون دوتا چشاش خبری نگیره اخه یکی یدونه ی دلش میگفت اون چشای مثه ماهشو کسی نمیتونه فراموش کنه.. چی شده بود کدوم طلسم لعنتی  کدوم جادوگر بد   باعث شده بود مرد قصه هاش از چشاش دل بکنه ؟؟؟ 

تصمیم گرفته بود بره و دیگه راحت شه ...میخواست بره و کسی سراغی ازش نگیره .. میخواست بره و تنهایشو با اسمون قسمت کنه..

درد معدش اذیتش میکرد و تمایلی که به استفراغ داشت ....نه نباید استفراغ میکرد 

اگه استفراغ میکرد نمیمرد

تمام فکر خود شو به عشقش سوق داد دلش میخواست یه بار دیگه باهم صدای خندهاشون بره تا اسمون  میخواست حتی یه بار دیگه اون سکوتی که عشقش بعضی موقعها داشت رو تجربه کنه و زیاد طول نکشید چند لحظه بعد از هوش رفت ...

اخرین چیزی که یادش میومد صدای ناز یکی یدونش بود ...خواست تکون بخوره ولی درد شدیدی تو بدنش و گلوش حس میکرد به زحمت چشاشو باز کرد همه جارو ورانداز کرد یه لوله تو دماغش یه نفس مصنوعی چند تا سیم که به جاهای مختلف بدنش به نواحی سر و قلبش وصل شده بود ...چیزی تو تنش نداشت فقط یه ملافه ی سفید بود و روبروش چند تا مرد وزن به ظاهر دکتر بودن  و با دیدن  چشمای باز دخترک تبسمی کردن ...دخترک با درد شدیدی که در گلوش حس میکرد ازشون خواست تا همراهاشو ببینه همه وهمه اومدن همه رو یکی یکی دید چند لحظه بیشتر اجازه نداشت ملاقاتی داشته باشه ولی دخترک با وجود خونوادش چشاشو به سمت در دوخته بود ولی اونجا خالیه خالی بود نیومده بود دخترک یه روز تو کما بود و تک ستاره ی اسمون دلش نیومده بود .....

پس دیگه نمیومد چند قطره اشک بالششو خیس کرد تا یکی از فرشته های سفید پوش پرسید پشیمونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دخترک پشیمون بود ... ولی از چی ؟ دخترک دلش درد میکرد ولی میخواست به عالمو ادم داد بزنه و بگه که دردش و اشکش برا عشقشه ...نیومده بود ... پس نمیومد دیگه ... دخترک داشت با خودش زمزمه میکرد نیومده یاد حرفای مادرش افتاد که ازدواج فلانه  .... یه روز از حرفای تکراریه مادرش و اطرافیانش خسته میشد برای خوشحالی همه و نه خودش با مردی ازدواج میکرد خودشو به اجبار به اون علاقمند میکرد بعد یه خونه.....

تو یه سال اول همه چی خوب پیش میرفت ولی یه سال بعدش با یاد عزیزش حتی به ندرت با همسرش حرف میزد

از خودش هی میپرسید چه مرگشه ولی یه جواب بیشتر نداشت .

درست همون لحظه ای که ازدواجش داشت از هم میپاشید حامله میشد صاحب بچه ای میشد و برای مدتی به هم نزدیک میشن و بعد اوضاع به انچه قبلا بوده باز میگشت ...

کم کم وزنشم افزایش پیدا میکنه و بچه هایی که در شبهای عشق ورزی که خیلی سریع به پایان میرسد حامله شده

همه ی مردم ما را با این وضعیت زوج شاد و خوشبختی  میدانند و هیچ کس نخواهد فهمید که چه اندازه تنهایی و تلخکامی و تسلیم در زیر شادمانی ظاهری ما نهفته است .....                                     

                                                                                                         

                                                                                                      ( نیومدی)

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago