خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

همان كودكي است كه زماني بوديم ...

كودكي خلاق و شاداب و بازيگوش و شيطون و دوست داشتني .. ناز و خوش زبون كه درون تك تك ما هست . و ما ميتونيم باهاش رابطه برقرار كنيم اما اولش سخته ! چرا كه مدتهاست صدايش را نشنيده گرفته ايم .. به او اهميت نداد ه ايم. اون مدتهاست كه با ما حرف ميزنه اما ما نميخوايم بشنويم  ما رومون رو برميگردونيم تا مبادا ببينيمش . چرا؟ چون ميترسيم ؟ از اين ميترسيم كه مبادا دوباره خانوادمون و جامعمون ما رو به خاطر خواسته هاي كودكانه و طبيعي مون تحقير كنن ! ميترسيم كه به ما نه بگويند و ما رو تاييد نكنند ! اره ! افرين خوب يادته ! خوب ميفهمي چي ميگم !دقيقا همون روزي شروع شد كه به خاطر دل شكستگي ات داشتي گريه ميكرديو يه دست نوازش ميخواستي اما مامان و بابات كه حوصلتو نداشتن بهت گفتند : دخترم تو ديگه بزرگ شدي ! ادم بزرگا كه گريه نميكنند !بسه ديگه! خجالت بكش !زشته! مردم چي ميگن!

يا همون روزي كه تو پارك هوس بستني خو ردن  كردي اما بابات نخريد ! گفت: زشته ! توي پارك كه بستني نميخورن ! تو ديگه بزرگ شدي ! مردم چي ميگن !؟ و تو براي اين كه تحمل شنيدن اين حرفارو نداشتي  تصميم گرفتي خودت صداي كودك درون خودت رو نشنوي ! اما نميشد؟ اخه اون داد ميزد ميگفت بستني ميخوام اسباب بازي ميخوام .خمير بازي ميخوام .. ميخوام گريه كنم ميخوام بلند بلند بخندم !!!! اما تو بهش توجه نكردي ! چرا كه اگه حرفشو گوش ميدادي دوباره .................... تا جايي كه طفلكي اون قدرصداتكرد كه ديگه صداش گرفت ! اون قدر  خودت براش توهين هاي بزرگترها رو تكرار كردي كه رفت و يه گوشه اي توي دلت قايم شد ! اره خوب شناختي اش . اون خواسته هاي طبيعي و دروني توست. هموني كه ميخواستي باشي ! اما تا حرفميزدي ! ادماي به ظاهر همه چيز دان ميريختند سرت و به باد متلك ميگرفتنت.... ادم هاي كه نقاب به صورتشون زدن !!!ً!!!!!!ً!!!!   

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago