خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

اگه یکی خیلی دوستون داشته باشه و برگرده و بهت بگه.. بگه که دیگه دوست ندارم ...هر روز که بلند میشی با اینکه داری از سرما میلرزی یکی میاد با حرفاش دلتو میلرزونه .. با اینکه هنوز جای اون زخمهای کهنه رو تنت خوب نشده یکی میاد محکم ضربه میزنه همون جایی که درد میکنه با اینکه میدونی دیر یا زود باید کوله پشتیتو برداری تنهای تنها بری یه گوشه ی دنیا گم و گور بشی ..

وقتی بهت میگه خفه شومیدونی که نمیخواد صداتوبشنوه چون میدونه دلش دوباره اسیر ت میشه ..میدونی چرا میمونه ؟؟

به خاطر اینکه همین دستای سرد یه روزی اشکای مردی رو که به چشات خیره شده بود و فریاد میزد دوست داره را پاک کرده

و حالا امروز میخواد دوباره با ضربه های تو روزش را اغاز منه ..تمومه بدنش بلرزه اما نه از سرما بلکه از هجوم کلمات سرد تو و در نهایت میخواد بترسه اما عاشقی کنه بمیره اما زندگی کنه بسوزه اما خاکستر زیر پات بشه بخنده اما اشک رو گونه هات بشه و حرف اخر میخواد تا خود قبر با خود خودت باشه

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago