خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

چه بايد نوشت از كجا بايد شروع كرد ؟ اول كدام را بايد نوشت ... از شعري بايد شروع كرد يا نه از حسي ... يا نه از نوشته هايي كه دوس ندارم كسي ببيند و بخواند اين نوشته ها را بايد نوشت يا نه .. يه متنه خداحافظي .. يه متنه خودكشي يه متنه خستگي ...كدوم ؟/؟؟؟؟؟من حس رفتن دارم ولي نه راه رو ميدونم.نه به پاهاي خودم اعتماد دارم ..  وقتي هر انساني بدنيا مياد براي يافتن گمشده اي مياد من هم گمشده اي داشتم .. كه نميدونستم كجاست و كيست ؟ شايد انسان بارها بگويد گمشدمو يدا كردم ولي واقعا پيداش كرده؟؟؟؟؟؟؟ باري اتفاق افتاد احساس كردم ان را يا فته ام ... زماني .. ولي نه چندي نگذشت كه دوباره حس به سراغم امد اگر او بود ديگر بيتابي نميكردم .افسرده نميشدم .. چيزي مرا به خاك پيوند نميزد.. ميان اين دانستن و ندانستن گم نميشدم ..سخت نبود برام بودنو و نبو دنش  . من تو خودم گم ميشم نميدوني چقدر سخته تو خودت گم شي زندگيتم پر بشه از ترديد! من تشنه ي اعتمادم .اعتماد .من تشنه ي تكيه دادن به شونه هاي يه دل با اعتمادم . زندگي برم يه دروغي كه من دارم تو اون تكرار ميشم .عجب من عشقو ميفهمم.اما اما عاشق رو نميشناسم .معشوق را در نمي يابم ...دارم ذره ذره اب ميشم اب...   

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()

همان كودكي است كه زماني بوديم ...

كودكي خلاق و شاداب و بازيگوش و شيطون و دوست داشتني .. ناز و خوش زبون كه درون تك تك ما هست . و ما ميتونيم باهاش رابطه برقرار كنيم اما اولش سخته ! چرا كه مدتهاست صدايش را نشنيده گرفته ايم .. به او اهميت نداد ه ايم. اون مدتهاست كه با ما حرف ميزنه اما ما نميخوايم بشنويم  ما رومون رو برميگردونيم تا مبادا ببينيمش . چرا؟ چون ميترسيم ؟ از اين ميترسيم كه مبادا دوباره خانوادمون و جامعمون ما رو به خاطر خواسته هاي كودكانه و طبيعي مون تحقير كنن ! ميترسيم كه به ما نه بگويند و ما رو تاييد نكنند ! اره ! افرين خوب يادته ! خوب ميفهمي چي ميگم !دقيقا همون روزي شروع شد كه به خاطر دل شكستگي ات داشتي گريه ميكرديو يه دست نوازش ميخواستي اما مامان و بابات كه حوصلتو نداشتن بهت گفتند : دخترم تو ديگه بزرگ شدي ! ادم بزرگا كه گريه نميكنند !بسه ديگه! خجالت بكش !زشته! مردم چي ميگن!

يا همون روزي كه تو پارك هوس بستني خو ردن  كردي اما بابات نخريد ! گفت: زشته ! توي پارك كه بستني نميخورن ! تو ديگه بزرگ شدي ! مردم چي ميگن !؟ و تو براي اين كه تحمل شنيدن اين حرفارو نداشتي  تصميم گرفتي خودت صداي كودك درون خودت رو نشنوي ! اما نميشد؟ اخه اون داد ميزد ميگفت بستني ميخوام اسباب بازي ميخوام .خمير بازي ميخوام .. ميخوام گريه كنم ميخوام بلند بلند بخندم !!!! اما تو بهش توجه نكردي ! چرا كه اگه حرفشو گوش ميدادي دوباره .................... تا جايي كه طفلكي اون قدرصداتكرد كه ديگه صداش گرفت ! اون قدر  خودت براش توهين هاي بزرگترها رو تكرار كردي كه رفت و يه گوشه اي توي دلت قايم شد ! اره خوب شناختي اش . اون خواسته هاي طبيعي و دروني توست. هموني كه ميخواستي باشي ! اما تا حرفميزدي ! ادماي به ظاهر همه چيز دان ميريختند سرت و به باد متلك ميگرفتنت.... ادم هاي كه نقاب به صورتشون زدن !!!ً!!!!!!ً!!!!   

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago