خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

همون حرف هميشگي .. همون دلتنگي... همون گريه ها ... همون خنده هاي بي مفهوم .. بي مفهوم ميگم چون يه جورايي ميبينم كسي از ته دلش نميخنده اره بازم دلم گرفته .. بازم همون خستگيه هميشگي كه نه با گشتن كاريش ميشه كرد نه با كتاب و اهنگ .... حداقل يه زموني بود كه با گريه ميتونستم دلمو سبك كنم ... اون موقعها با حرف زدن با يه دوست صميمي دلم اروم ميگرفت ... ولي حالا چي ... چرا ديگه نميتونم گريه كنم.... چرا ؟؟ چرا وقتي دلم هواي گريه داره نميتونم گريه كنم... چرا ديگه گونه هام اشكامو قبول نداره ... موقعي كه تو بودي  وقتي دلم ميگرفت يه اهنگ ميذاشتمو تو خيالم با اون اهنگ با تو قدم ميزدم ... اون وقت دلم اروم ميگرفت ..يا با خوندن يه كتاب ميتونستم سرگرم بشم ولي حالا حتي نمي تونم يه سطرشو بخونم ..چرا ميتونستم با دوستام حرف بزنم و درداي دلمو بهشون بگم ... ميدوني بيشتر وقتا از تو براشون ميگفتم از مهربونيات .. از اون دوتا چشات .. از عشقي كه ميگفتي تموم نميشه ... اره بهشون ميگفتم ازمن و تو.. نميدونم چرا ديگه نميتونم همه ي اينارو داشته باشم  ؟ شايدم برا اينكه ديگه تورو ندارم ....

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢۱ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago