خالق عشقم

به راستی انسان رودی است آلوده

نمی دونم........

قبل اينکه تو بيای تويه کنج خلوت اتاقم مينشستم کاری به کار کسی هم نداشتم. يه اتاق بود و چند تا سی دی..........همدم من همينو وبس. تا اينکه تو تومدی با اومدنت توی شهر ارزوهام قصری ساختم برای هر دوتامون. ديگه تنها نبودم.هميشه با تو بودم تو اون قصر طلايی.تو اون قصری که توش عشق و محبت و صداقت بود.ميدونی ميتونم بگم خيلی ها  اون درو ميزدند هر دفعه يکی ولی نه  در قصر فقط به روی تو باز بود.تو اون قصر طلايی فقط يه چيز مهم بود تو...يعنی اون  نگاه بچگانه و معصو مانه ی تو.اخه ميدونی چشاتو بيشتر از هر چيزه ديگه تو  اين دنيا قبول داشتم...يادته تو اون قصر طلاييمون به دلم قول دادی هيچ وقت تنهاش نذاری .اين دل اسيرم هر چی اون دو تا چشمات گفت باور کرد....... ولی يه روز.. يه روز....اون قصرو رو سرم خراب کردی و من ... به همون خلوتگاه خودم برگشتم.....و تو... به سادگی ازم گذشتی بدون اينکه بدونی با من چه ها کردی........

if you want to my life.you must stay in my life

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٢۳ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات ()


Design By : golibago